خرید بک لینک
روزی مردی در بیابان در حال گذر بود که ندائی را از عالم غیب شنید: « ای مرد هر چه همین الان آرزو کنی، به تو داده میشود.»مرد قدری تأمل کرد، به آسمان نگاه کرد و گفت: میخواهم کوهی روبرویم قرار گرفته، به طلا تبدیل شود.در کمتر از لحظه ای کوه به طلا تبدیل شد. ندا آمد: « آرزوی دیگرت چیست؟ »مرد گفت: کور شود هرکه آرزو و دعای کوچک داشته باشد.بلافاصله مرد کور شد! آری وقتی منبع برآورده کردن آرزوهایت خداست، حتی

برچسب: نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 11:37

تولدم شد و یکسال دیگه هم گذشت… اولش همه شکل هم هستیم کوچولو و کچل حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است با اولین گریه بازی شروع میشه هی بزرگ می شیم بزرگ و بزرگتر اونقدر بزرگ که یادمون میره یه روز کوچولو بودیم دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست حتی صداهامون گاهی با هم می خندیم گاهی به هم!گاهی دوست میداریم وگاهی متنفر میشویم………. یک سال دیگه گذشت یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت یکی میگه یک سال بزرگتر شدم

برچسب: یکسال, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 11:37

این شعر تقدیم به تمام متولّدین دهه های سی، چهل، پنجاه و شصت ؛ که اکنون خودساخته ترین آدمهای این سرزمین هستند :من پُرم از خاطرات و قصه های کودکیاین که روباهی چگونه می فریبد زاغکی !قصّهٔ افتادنِ دندانِ شیری از هُمالاک پشت و تکّه چوب و فکرهای اُردکی !قصّهٔ گاو حسن ، دارا و سارا و امینروزٍ بارانی ، کتابٍ خیسٍ کُبری طِفلکی !تیله بازی درحیاط و کوچه و فرشِ اتاق !بر سرِ کبریت و سکه ، یا که درب تَشتکی !چای

برچسب: خاطره,بازی, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

خوب و بد هر چه نوشتند به پای خودمانانتخابی است که کردیم برای خودمان این و آن هیچ مهم نیست چه فکری بکنند غم نداریم بزرگ است خدای خودمان بگذاریم که با فلسفه شان خوش باشند خودمان آینه هستیم برای خودمان ما دو رودیم که حالا سر دریا داریم دو مسافر یله در آب و هوای خودمان احتیاجی به در و دشت نداریم اگر رو به هم باز شود پنجره های خودمان من و تو با همه ی شهر تفاوت داریم دیگران را نگذاریم به جای خودمان درد

برچسب: خودمان, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

گفتم خدایا چگونه آغاز کنم؟؟؟گفت به نام منگفتم خدایا چگونه آرام گیرم؟؟؟گفت به یاد منگفتم خدایا خیلی تنهایم؟؟؟گفت تنها تر از من؟گفتم خدایا هیچ کسی کنارم نمانده؟؟؟گفت به جزمنگفتم خدایا از بعضی ها دلگیرمگفت حتی ازمن؟گفتم خدایا قلبم خالیستگفت پرکن از عشق منگفتم دست نیاز دارمگفت بگیردست منگفتم با این همه مشکل چه کنم؟؟؟گفت توکل کن به منگفتم احساس میکنم خیلی ازت دورمگفت نه،نزدیکترین به تو ،منگفتم برای آرز

برچسب: قشنگی, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

هیچگاه دوست داشتن های پر دلیل را دوست نداشته ام... مثل این ها که میگویند: عاشق چشمانش شدم... یا دیگری میگوید: عاشق شانه هایش... یا چه میدانم...هر چه...! اصلا چه معنی دارد...؟!!! وقتی کسی میپرسد چرا دوستش داری...؟ باید نگاهش کنی... لبخند بزنی... بگویی... چون دوستش دارم...

برچسب: دوست,داشتن,دلیل,نمیخواهد, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

الهی رحمتت را شاملم کن.سرا پا عیب و نقصم؛ کاملم کن.کمال آدمیت حق شناسیست.به جمع حق شناسان واصلم کن.هزاران مشکل هم در کار باشد.ز لطف خویش حل مشکلم کن.منم غافل خدایا آگهم ساز.منم جاهل خدایا عاقلم کن.نخستین منزل کوی تو تقواستالهی ساکن این منزلم کن آمین یا ذَالْجَلالِ وَالْاِكْرام

برچسب: الهی, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

توی یک جمع بی حوصله نشسته بودم ،طبق عادت همیشگی مجله را ورق زدم تا به جدول رسیدمخواندم سه عمودییکی گفت: بلند بگوگفتم یک کلمه سه حرفیهنوشته: ازهمه چیز برتر استحاجی کنارم بود ، گفت: پولتازه عروس مجلس گفت: عشقشوهرش گفت: یارکودک دبستانی گفت: علمحاجی پشت سرهم میگفت: پول، اگه نمیشه طلا، سکهگفتم: حاجی اینها نمیشهگفت: پس بنویس مالگفتم: بازم نمیشهگفت: جاهخسته شدم با تلخی گفتم: نه نمیشهمادر بزرگ گفت:مادرجان

برچسب: حکایت, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

خنده باید زد به ریش روزگارور نه دیر یا زود پیرت می کندسنگ اگر باشی خمیرت می کندشیر اگر باشی پنیرت می کندباغ اگر باشی کویرت می کندشاه اگر باشی حقیرت می کندثروت ار داری فقیرت می کندگاز را بگرفته زیرت می کندعاقبت از عمر سیرت می کندگر زدی قهقه به ریش روزگارریش را چرخانده شیرت می کنددل به تو داده دلیرت می کندخویشتن فرش مسیرت می کندعشق را نور ضمیرت می کندخاک اگر باشی حریرت می کندکوروش ار باشی کبیرت می ک

برچسب: بخند, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نباش و اشکهایت را با دستان خود پاک کن (همه رهگذرند)زبان استخوانی ندارد ولی اینقدر قوی هست که بتواند به راحتی قلبی را بشکند (مراقب حرفهایت باش)به کسانی که پشت سرت حرف میزنند بی اعتنا باش آنها جایشان همانجاست دقیقا پشت سرت (گذشت داشته باش)گاهی خداوند برای حفاظت از تو کسی یا چیزی را از تو میگیرد اصرار به برگشتنش نکن پشیمان خواهی شد (خداوند وجود دارد پس حکمتش را قبول

برچسب: پندهای,بیمارستان,فرزندش, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

هیچ گلی به فکر رقابت با گل های دیگر نیست،

فقط شکفته می شود.

در پیمودن راهتان بر دستاوردهای دیگران تمرکز نکنید،

فقط به خود بیندیشید!

برچسب: بیندیش, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

هیچ چیزی را بی جواب نگذار...جواب سلام را با سلام بدهجواب تشکر را با تواضعجواب کینه را با گذشتجواب بی مهری را با محبتجواب دروغ را با راستیجواب دشمنی را با دوستیجواب خشم را به صبوریجواب سرد را به گرمیجواب نامردی را با مردانگیجواب پشتکار را با تشویقجواب بی ادب را با سکوتجواب نگاه مهربان را با لبخندجواب لبخند را با خندهجواب دل مرده را با امیدجواب منتظر را با نویدجواب گناه را با بخششهیچ وقت هیچ چیز و ه

برچسب: چیزی,جواب,نگذار, نویسنده: مانی میرزایی تاريخ: پنجشنبه 2 شهريور 1396 ساعت: 23:45

صفحه بندی